تبليغاتX
disturbed mind of gnostic
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج

به نام تنها پروردگار حق

 

از سفر مرموز خود

 

تصویر و ترانه ای بیش برای تو با خود نگاه نداشته ام

 

و آن این است:

 

برای تو گل نمی آورم

 

زیرا به اشیا دست نیازیده ام

 

مگر نه آنکه آنان هم هوای زیستن دارند؟!

 

اما برای تو، با چشمان پر شوق خود

 

در هوا و در موج

 

در آتش روشن و در نسیم

 

و در همه ی شگفتی های جهان نگریسته ام

 

تا بتوانم بیاموزم که تو را در همه سایه های شبانگاه خوبتر تماشا کنم

 

(شارل وان لربرگ)

 

با سلام و عرض ارادت خدمت همه ی خوانندگان عزیز این مقاله و عرض پوزش به خصوص از شاعر گرانقدر سرکار خانم حقیقت به خاطر طولانی شدن این مقاله که به دلیل وسواس های خاص بنده نسبت به این شعر صورت گرفت، قسمت آخر مقاله که در برگیرنده ی بررسی معنا شناختی و سبک ادبی اثر می باشد را تقدیم می کنم و امید وارم که مانند قبل بنده را از نظرات انتقادی خود بهره مند فرمایید.

 

بررسی معنا  شناختی اثر:

 

عصر ما، بی شک عصر عصیان در برابر قالب های ایستا و به نوعی محصور شده در استاتیک می باشد، ( ظهور پست مدرنیسم در حقیقت جلوه ای از این عصیان است) و بدون شک ادبیات دهه های اخیر به خصوص در ایران ادبیات عصیان و اعتراض است. این عصیان در هر جامعه و با هر فرهنگی جلوه های ویژه پیدا می کند. گاه اعتراض است علیه نمود های فرهنگی کاذب، گاه اعتراض علیه ضد ارزش ها و ... و در خصوصی ترین حالت ممکن آن اعتراض علیه درون خود شاعر است. اما معترضین مورد آخر را می توان به دو گروه اصلی تقسیم کرد؛ دسته ی اول کسانی که عموما از دور حقیقتا یا خیالا دستی بر آتش دارند و فریاد شکستن قالب را که خود به حالت صوری  در آن گرفتار آمده اند سر می دهند و نوعا نیز تجربیاتی از دوره ی کلاسیک و ایدئولوژیهایی که در خیال در مورد آن شکست خورده اند را ندارند و چه بسا حتی همچنان علاقه ای هم  به این قالب های استاتیک داشته باشند، اما دسته ی دوم عموما کسانی هستند که مسیر را طی کرده به سختی ها و دشواری های آن واقف شده و حال در صدد پیدا کردن مسیر بهتر،( برای آینده ی خود و دیگران) می باشند.

اینان معمولا با موازین و اهداف صیقل خورده ی این استراتژی قد کشیده و بزرگ شده اند و خواسته و نا خواسته با تابلو ها و چراغ هایی مواجه می شوند که مانع ورود اندیشه های جدید و نو که حفاظت کننده های ارزش های اصیل نیز می باشد می شوند و هیچ مجوز ورودی هم صادر نمی شود.لذا اینان از این جاده فاصله گرفته، از اصل عبور کرده و در نتیجه حس نوستالوژیک  و خوره ی حسرت بر ذهن و باور این افراد هجوم آورده و به ناچار درصدد  ایجاد جاده ای نو با موازین و چراغ های راهنمای بهتر بر می آیند.

 

این اثر خانم حقیقت به نظر بنده در بر گیرنده ی یک چنین فضای عصیان علیه خودش است که رفرنس های آن را در تک تک ابیات این مثنوی  20 بیتی می توان اشاره کرد که به تمامی آن ها در بررسی تک تک بیت ها اشاره خواهم کرد.

اما مسیر فکری شاعر در این مثنوی بر مدار ی می چرخد که در ابتدا از به بند کشیده شدن فکر و ذهن مولف توسط تمام نمود های ادبی و فلسفی  برتری که ظاهرا جهت نشان دادن راه و مسیر اما نه با همان ساز و برگ و به همان طریق می باشد اما در حقیقت از بس که شاعر در آن ها غرق شده است به نوعی خود را در هیئت همان ها می بیند و همین مسئله باعث کم رنگ شدن قوه ی تمایز برتر ذهنی و فکری او شده و شاعر در صدد یافتن راهی نو برای  خلاص از این بند می باشد. چند بیت زیر از بند اول که این پیام ها را دارد.

 

1) دفتر، شروع ممتد رنجی که ... نیستم

دفتر، شروع باز خودم را گریستم

2) تاریک- راه گم شده ای که ... غلت شدم

با جاده ی خیس ماللهند چت شدم

3) مثل سگان آندولوسی غرق نیستن

هی مثل لینچ مخمل آبی گریستن

4) هی شک شدن به هستی(( در قلبم برای تو))

در بوته های نقد شکسته مرا فوکو

 

که در این بند شاعر با رفرنس هایی که می دهد ( شروع ممتد رنجی..._ ... خودم را گریستم_ یا جاده های خیس ..._ ... مخمل آبی گریستن و ... شکسته مرا فوکو) که به نظر بنده مصراع آخر این بند که نقطه ی اوج آن نیز می باشد شروع روایت اصلی داستان شعر یا مقدمه ی بیت های ابتدایی می باشد که اگر ما دقت کافی به داستان فیلم های اشاره شده و سرگذشت زنان نقش اول فیلم داشته باشیم که چطور یکی به طور خواسته ( در جاده های خیس ماللهند) و دیگری به طور نا خواسته( در مخمل آبی) پا به مسیری می گذارند که به ظاهر درست است، به خوبی متوجه ی شباهت هایی که شاعر بین حوادث داستان فیلم ها و مسیر زندگی هنری خود برقرار کرده خواهیم داشت. اما شاعر در این بند به برخی از سرگردانی های خواننده به عمد پاسخ نمی دهد که مهمترین آن که باعث برداشت های متفاوتی از ایدئولوژی هنری شاعر خواهد شد  و باعث ایجاد دید گاه های متفاوتی نسبت به مسئله ی حقیقت و زیبایی و فلسفه ی هنر به خصوص شعر و ادبیات از نظر شاعر خواهد شد این است که آیا شاعر نسیت به دو شخصیت اصلی زن فیلم ها و شباهت های مسیر خود با آن ها دید گاه هم زمانی دارد و یا اینکه بعد از گذشتن از یک نقش به نقش دیگر می رسد. اما در بند دوم که در واقع با یک فیلم کوتاه از بخشی از زندگی شاعر شروع می شود، رفرنس هایی از رنج ممتد شاعر(... قلب مرا هی شکست_ ... قلب مرا مرده ام_ ... درون گوش من جیغ می کشد و ...) به ما داده می شود که شاعر با شکوه و گلایه آن ها را اعلام می کند. اما بیت پنجم به خصوص مصراع اول آن که در حقیقت شروع بند دوم می باشد از حیث زیبایی معنایی اثر فوق العاده است. زیرا از یک طرف با سبک نوشتاری خاص خواننده را در دو مسیر متفاوت( از این جا به بعد) اما در نهایت به یک مقصود راهنمایی می کند و خواننده هم می تواند با این برداشت که این مصراع یک جمله ی خبری از زبان سوم شخص و یا یک جمله ی عاطفی_ اعتراضی از زبان اول شخص است ادامه ی مسیر داستان را پی گیری کند.

البته در این بیت شاعر به خوبی از تکنیک های سینمایی که دیوید لینچ  در فیلم های خود استفاده می کند بهره گیری کرده است  و خواننده را به یک مسیر خاص نمی برد( چون خود به این شیوه اعتراض دارد) که این تکنیک برای جا افتادن در شعر احتیاج به پالایش بیشتری دارد و البته کمتر هم استفاده شده با این که در نوع خود بی نظیر است و من به جز اشعار خانم حقیقت در دیگر اشعار ندیده ام.

از دیگر رفرنس هایی که شاعر با اشاره به آن ها خواننده را با خود همراه می کند، نام بردن از دو محقق برجسته ، رولان بارت، فیلسوف، زبان شناس، زیبایی شناس، و نظریه پرداز فرهنگی و اجتماعی پسا مدرن  و اسکات لش،جامع شناس مشهور یاد کرد که مهمترین دلیل استفاده از آن ها فرا ساخت گرا بودن آن ها می باشد زیرا که این دو محقق در کنار اندیشمندانی چون گیلس دلوز، ژاکوز دریدا  و ... پایان یافتن تحقیق عقلی درباره ی حقیقت و نیز غیر ممکن بودن معنای روشن و بدون ابهام را اعلام کرده بودند.

در این بند نیز شاعر در بیت هشتم و در مصراع اول آن شکواییه های ابتدای خود را به اتمام رسانده و با توجه به تمام رفرنس هایی که نیز به خواننده داده است و خواسته های فکری نیز که مطرح کرده است مسیر جدیدی را که خواهان آن است و آن را برای ذهن و اندیشه ی خود بهتر می بیند در مصراع دوم به نمایش می گذارد و مصراع دوم( تا لحظه های پست مدرن/ یچه میرسم) برگ جدیدی از مسیر زندگی هنری شاعر گشوده می شود.

البته نظر دیگری نیز در این جا مطرح است و برخی خوانندگان ممکن است احساس کنند که این مصراع در حقیقت ادامه ی همان موانع مقابل شاعر است که در بیت های قبلی به آن اشاره کرده است که البته این مورد با توجه به فضای جدیدی که از بیت نهم به بعد شروع می شود قابل بحث است که در ادامه به آن اشاره می کنیم.

اما در بند سوم این مثنوی که از بیت نهم( حالا زمان گزینه ی گیجی که غایب است_ من مریمم حقیقت تلخی که...) شاعر در اصل به توصیف اصل ماجرای داستان شعر با پشت سر گذاشتن زمان و ارائه ی دید گاه خطی نسبت به زمان) و شرح و تفسیر ماجراهایی که در اصل به او گذاشته است می پردازد و با لحن تاکیدی که از مصراع دوم بیت نهم شروع می شود در اصل شروع به تخطئه ی طرز تفکری می کند که ذهن و ایدئولوژی او را در مسیر شاعری اسیرقواعد و قوالب خاص و کلاسه شده کرده است، ( اصلا بس است فلسفه اصلا بس است شعر) که من اتفاقا این بیت را تخطئه ی  طرز فکری می دانم که شعر را منحصر به یک کارکرد خاص می داند  و از ارئه ی دید گاهی همه جانبه به آن طفره می رود. بیت دهم و یازدهم در معانی ثانوی به نوعی سرزنش کننده می باشد و شاعر سعی بر یاد آوری و برگشت به مسیر اصلی و در حقیقت برگشت به گزینه ی واقع گرایی در شعر دارد. اما از بیت 12 خواننده باز ذهن خود را درگیر چند واقعه ی همزمان که به صورت موازی پیش می روند می بیند...( من مریم حقیقت تلخی که ... نیستم) آیا شاعر صرفا از اسارت ذهن خود خسته می شود که این نظر با توجه به بیت 14 کم رنگ می شود و یا ایدئولوژی را که در این مسیر انتخاب کرده اقناع کننده نمی یابد که با توجه به بیت 17 ، نظریه ی دوم بیشتر بیان کننده ی مطلوب اصلی شاعر می باشد.

الته شاعر این درگیری ی ذهن خواننده با ابهامات را به طرز زیبا و هنرمندانه ای برقرار کرده است به طوری که خواننده در بیت 16 ( دارد درون گیج خودش.../ راه می رود و ...) کاملا با شاعر احساس همزاد پنداری دارد و واقعا احساس می کند که خود اوست که در این بن بست گرفتار شده است.

تکنیک جالبی که شاعر در بند سوم( از بیت 9 تا 16) به کار گرفته مرا به یاد بزرگان مکتب سوررئال به خصوص تریستان تزارا با اثر معروفش( درخت مسافران )می اندازد که در آنجا نیز مولف با سبک نوشتاری خاص خود ذهن خواننده را درگیر میکند تا اینکه خواننده بعد از چند بار خوانده مقصود اصلی نویسنده را متوجه می شود که البته این با حظ هنری نیز توأم است چرا که تشویق به خواندن مجدد برای درک جزییات می کند.

تصویر زیبای دیگری که شاعر در این بند ارئه می دهد و رفرنس دیگری از به بن بست کشیده شدن نوعی ایدئولوژی نیز می باشد مصراع های دوم ابیات 12 و 14 می باشد( بر روی شانه های خدا هم گریستم- حتی به روی شانه ی شیطان گریستم) تضاد فضایی که شاعر ایجاد می کند تداعی کننده ی پناه بردن انسان به دو هویت اهورایی و اهریمنی در موقعیت های مختلف می باشد و حتی می توان در این دو مصراع خدا و شیطان را استعاره هایی برای دو هویت متضادی که انسان در ماکزیمم و مینیمم آن ها گرفتار است در نظر گرفت که این استعاره ها از زیباترین استعاره هایی است که در ادبیات جدید استفاده شده است به خصوص در این شعر که از نظر معنای ثانوی آمیخته با فلسفه  و زندگی اجتماعی نیز می باشد به کار بردن دو نهایت زیبایی کار را به اوج خود رسانده است.

به جرأت می توان گفت که شاعر در این بند تا حد بسیاری مفهوم رو سویی کمال را در فلسفه ی زندگی اخذ کرده و به آن جایگاهی در حد فرجام شناسانه ی طبیعی می دهد.

اما بند پایانی ( با شروع از بیت17  که تعلیق هنرمندانه ی شعر نیز محسوب می شود.) اوج هنرنمایی شاعر است هم از جهت هنر شعری و هم درون مایه ی تلمیحی و نگاه متفاوت شاعر و هم از جهت رفع برخی سرگردانی های خواننده که گرفتار صورت گرایی محض شاعر و تجرد شاعرانه ی مفاهیم در بند های قبلی شده بود( تا یک جهان تازه بسازد برای تو...) البته در این بند نیز شاعر ابهامات جدیدی را مطرح می کند و حتی خواننده را به حال خود رها کرده تا برداشت شخصی خود را داشته باشد. مثلا در بیت 19 ( آقا جهان تازه ...) خواننده باز در این حیرت می ماند که آیا شاعر همراه با او به این جهان رسیده است و یا نه او را به این جهان بدون اینکه خود وارد شود سوق داده است و آیا جنازه که در این جا شاعر استفاده کرده است سمبلی است از واقعیت های پس از طی مسیر و یا شاعری که فقط جسم خود را به مقصد نهایی رسانده است و روح هنوز اسیر است و یا اینکه رسیدن به جهان تازه برای شاعری با این خلقیات و این دیدگاه امکان پذیر نیست و ...

البته هر مسیری را که خواننده طی کند به نظر می رسد که شاعر به مقصود خود رسیده است چرا که با توجه به جغرافیای گسترده ی ذهنی، درگیر شدن در ابهامات و رفتن به مسیر های متفاوت و نرسیدن  های ممتد به مقصد اصلی جز ذات بشر امروزی است.

حتی ممکن است روح بشر در این گرداب ابهامات ایدئولوژیک برای همیشه گرفتار شود که این در مصراع دوم بیت 18 هنرمندانه به تصویر کشیده شده است( رگ پشت رگ ...) شمایی از مردن ذهن و اسارت همیشگی در گرداب ابهامات می باشد.

در بیت 20 که پایان مثنوی نیز می باشد شاعر با نگاهی شبه نهیلیستی به تخطئه ی روابط متضادی که گاها منجر به بروز ابهامات می شود پرداخته است که این البته ممکن است به نوعی انتقاد خواننده را در پی داشته باشد که چرا شاعر که می خواست چنین نتیجه گیری ای داشته باشد رفرنس های مثبتی را در بند های قبل داشته و به قول ریاضی دانان چرا از مثبت، منفی نتیجه گرفته است.

به نظر می رسد  اگر شاعر می خواست بر خلاف این عمل کند باید کار کرد های اجتماعی اثر زیر پا گذاشته شده و صرفا به کارکرد اخلاقی توجه می شد که این امر با توجه به کلیت آن که شاعر از فلسفه ی هنری کانت به طور کامل تبعیت کرده یک نوع نقص غرض محسوب شده و باعث تضعیف اثر می شد.

در کل باید گفت که این اثر با نگاهی جدید به یک فکر ( فلسفه ی روسو و کانت ) و خلق زبانی شبیه به خود آیینه ای شده برای نمایاندن فکر شاعر که محافظت نهفته ای ذهنی او را بر عهده می گیرد و به تعبیر همیلتون دژی شده است برای حفظ و نگهداری فکر و اندیشه ی صاحب اثر که تلفیق هنرمندانه ی زبان و معنا این شعر را از موارد مشابه ی خود متمایز می کند.

 

 

سبک شناسی اثر:

 

اگر نگاه کلی به اثر داشته باشیم با توجه به مشخصاتی که ژاک لیو تار از یک اثر ادبی پست مدرن ارائه می دهد ( مشخصا تاکید بر امر تصویری یا قائده ی تصویری) می توان این اثر را پست مدرن لقب داد که در کنار آثار سید مهدی موسوی به خصوص مجموعه ی فرشته ها خود کشی کردند و آثار دکتر بهرامیان از ممتازترین آثار پست مدرن در ادبیات جدید ایران ( به خصوص شعر جوان ) می باشد.

البته در باب پست مدرن و مشخصات ذاتی آن مباحث بسیار بیان شده که جای آن ها در این مقاله نیست و بنده فقط صرفا به بیان مشخصاتی که مربوط به این اثر است خواهم پرداخت.

پست مدرنیست ها در عرصه ی ادبیات به خصوص در شعر مشخصا از مکاتب ادبی سمبولیسم ، عقاید و آرای ایماژیست ها و سور رئالیسم به طور اعم، دادائیسم، اگزیستانسیالیسم و اکمهئیسم به طور اخص استفاده کرده اند.

حالا چرا این اتفاق می افتد و چرا از مکاتب ادبی گاها مخالف و ضد یکدیگر به طور هم زمان استفاده می شود. این را باید در جغرافیایی گسترده ی ذهنی بشر امروزی و فضاهای جدید و گاها متضاد و متناقضی که در مدلول های زندگی اجتماعی و فلسفی بشر صورت می گیرد، جستجو کرد که ذهن یک هنرمند پست مدرن را به سوی فرم دادن به آثار این چنینی با این شکست های ساختاری و معنایی پی در پی سوق می دهد.

اگر چه این تکنیک ها اثر را از نظر ادبی ممتاز می کند اما در صورت تقلید کورکورانه و بدون فکر و تأمل لبه ی پرت گاهی برای سقوط یک هنرمند خواهد شد.

از ویژگی های ممتاز این اثر استفاده ی صحیح از روش های مکاتب یاد شده با توجه به تغییر فضاهای داخل شعر می باشد که این امر تسلط بی چون و چرای شاعر را بر مکاتب ادبی می رساند، چیزی که در بین بسیاری از شاعران جوان طرفدار پست مدرن به درستی رعایت نشده و باعث تنزل اثر آن ها به یک کار تقلیدی محض می انجامد.

اما رفرنس هایی که ما را به سمت استفاده از سمبولیسم در این اثر می کشاند عبارتند از :

دفتر در بیت اول ، جاده ی خیس ماللهند در بیت دوم، مخمل آبی در بیت سوم و ... که اگر خط سیر فکری شعر را بیت به بیت بررسی کرده  و تاثیر پذیری آن از فلسفه ی ایدئالیسم و الهام گیری از متافیزیک را مورد توجه قرار دهیم به زیبایی استفاده از سمبولیسم در این اثر بیشتر پی خواهیم برد.

همچنین فلسفه ی بد بینانه ای که شاعر خود را پرورش یافته ی خود می داند و علاقه مندی آن به نصب دکور مه آلود و مبهمی که تمام خطوط تند و قاطع زندگی او در میان آن محو می شود و حس همزاد پنداری نیمه ی تاریکی ی مهتاب که در بیت های 2 و 3  و 4 به طور واضح و شفاف( تاریک راه گمشده ای که... نیستم و ...) و در بیت های 6 و 7 کمی مبهم به آن پرداخته شده( دارد تمام فاصله را ... بارت می شوم و ...) هماهنگی کامل بین طرز تفکر شاعر و عقاید سمبولیست ها را می رساند که من از این حیث این اثر را به آثار شاعرانی چون مالارمه و رنه گیل خیلی نزدیک می بینم...

اما شاعر از آرای ایماژیست ها و سوررئالیست ها در حد لازم و به خاطر چند فضایی اثر استفاده کرده است.

با توجه به این که این اثر به طور کلی حرفی تازه دارد ، به طور قاطعی می توان آن را ضد آثار رمانتیسم دانست و مبشر شعری تازه در جامعه ی خسته شده از اشکال قدیم شعر نامید.

از طرفی اینکه شاعر ، شعر را متناسب با اندیشه ی تئوریکش آفریده می توان این اثر را از حیث معنا و درون گرایی ( نه توأم با ساختار هندسی) یک اثر ایماژیستی دانست که نمود های آن را  علاوه بر ساختار معنایی کل شعر می توان در بیت های 5، 9،11،13، و 16 دانست( دکتر ... به بخش...- حالا زمان گزینه ی ...-من گریه / می شود مرا درک می کنی؟ ...) مشاهده کرد که با توجه به در هم شکستن یوق گذشته و رها کردن خود از عادت ها و کلیشه های کلاسیک و ابداع زبان شاعرانه ی تازه ای که می تواند عواطف شخصی شاعر را در برابر یک دنیای نامطمئن و پراکنده بیان کند، می توان زیبایی استفاده از ایماژ را به خوبی درک کرد که این اثر از حیث قرابت های ایماژیستی به آثار شاعر آمریکایی ((هیلدا دولیتل)) نزدیک می باشد.

اما اثر گرایشات سوررئالیتی متعددی نیز دارد که بیان طنز عینی و سیاه، امر شگفت انگیز و جادو ، نگارش خود کار و ... نمود هایی در این اثر پیدا کرده است( مثل سگان آندولوسی...- من مریمم که حقیقت تلخی که...- آقا جهان تازه...).

نکته ی مهمی که در این قسمت می توانست بیشتر مورد توجه قرار گیرد نگارش خود کار و فرم دادن ذهن ناخود آگاه به اثر بود که اگر وظیفه ی ان در ابیات 5و 6 و 16 پر رنگ تر می شد( دکتر... به بخش ...) به نظر یک اثر سوررئالیستی تمام به شمار می رفت که البته در آن صورت ساختار چند فضایی اثر به هم می ریخت . اما آزادی بیانی که شاعر به کلمه در این اثر داده  و در حقیقت کلمه نقش او و واقعیت چاپ شده ی اوست و یا به قول آندره برتون عشق بازی که کلمات در این اثر با هم دارند آن را از نظر نورم کلمات  و تلفیق ساختار برون گرایی با دینامیک درونی به یک اثر سور رئال نزدیک می کند.

از آن جا که این اثر در حد متوسطی از سور رئال استفاده کرده، آثار سور رئالیستی  شاخصی  را در حد تشابه با این اثر نمی بینم ، فقط می توان به رگه هایی از نوشتار(( برگ سن))  اشاره کرد که در این اثر مشاهده می شود.

رگه هایی از دادائیسم ، اگزیستانسیالیسم و اکمهئیسم نیزدر این اثر مشاهده می شود به خصوص آن جا که شاعر از نومیدی و اضطراب و هرج و مرج فکری و ذهنی خویش سخن به میان می آورد(تاریک- راه گمشده ای که...- دارد درون گوشی ی من...- تکرار جاده های ...-... مریم حقیقتی است که ...). که با توجه به این امر که شاعر نوعی نا امیدی نسبت به ثبات و دوام امور دارد ( من مریمم حقیقت تلخی که ...) تحت تأثیر دادائیسم و جاهایی که صد در صد به دنیای محسوس پل می زند و واقعیت های درونی موجودیتی به نام انسان را مورد توجه قرار می دهد و دنیایی منظم تر اما محدود تر می آفریند دنباله رو اکمهئیسم بوده است.( تا یک جهان تازه بسازد برای تو...- آقا جهان تازه...).

اما در آن جاهایی که شاعر می کوشد با کمال دقت جزر و مد زندگی ی درون خود را ( پیش از اینکه ذهن دخالت کند و منطقی را که جز آن نیست در آن دخالت دهد) باز سازی کند می توان گفت که از اگزیستانسیالیست ها پیروی کرده است( هی شک شدن به هستی...- روی شناسنامه ی لش ...) و حتی در جاهایی نیز شاعر با پیروی محض از این مکتب در تلاش است تا قضیه ی تنزل ناپذیر هستی انسانی را روشن سازد و به انواع نظام های ایدئالیستی که می خواهند فرد را در مطلق شناخت ادغام کنند و یا زیر سلطه ی آن قرار دهند اعتراض می کند( اصلا بس است فلسفه، اصلا بس است شعر...).

در پایان این مقاله از حوصله ای که خوانند گان عزیز به خرج دادا و آن را مطالعه کرده اند کمال تشکر را دارم.

با آرزوی موفقیت و شاد کامی برای همه.

 

و اما شعر خانم حقیقت

 

دفتر ،شروع ممتد رنجی که...نیستم

دفتر ،شروع باز خودم را گریستم

تا ریک ِراه گم شده ای که ...غلت شدم

*۲با جاده های خیس مارالهند چت شدم

مثل سگان آندولسی غرق نیستن

*۴،۵هی مثل لینچ مخمل آبی گریستن

هی شک شدن به هستیِ((قلبم برای تو))

*۷،۸در بوته های نقد شکسته مرا فو کو

دکتر...به بخشِ...قلب مرا هی شکست/PAIJ

دکتر ببخش قلب مرا مرده ام/MASSIG

دارد درون گوشی من جیغ می کشد

رگ رگ تمام فاصله را تیغ می کشد

دارد تمام فاصله را...بارت می شوم

*۱۰روی شناسنامه ی لش چارت می شوم

تکرار جاده های به نا هیچِ  می رسم

*۱۱،۱۲تا لحظه های پست مدرنـ/یچه می رسم

حالا زمان گزینه ی گیجی که غایب است

من مریمم حقیقت تلخی کهNشکست...

اصلا بس است فلسفه اصلا بس است شعر

حالا صدای جاری این بی کس است شعر

حالا صدای جاری دردی که...خسته ام

اصلا تمام شعر خودم را شکسته ام

من مریمم حقیقت تلخی که...نیستم

بر روی شانه های خدا هم گریستم

من گریه/می شود که مرا درک/می کنی؟

یا باز بغض خیس مرا ترک می کنی؟

من مریمم حقیقت تلخی که...نیستم

حتی به روی شانه ی شیطان گریستم

من مریمم حقیقت تلخی که...عاشقست

من مریمم حقیقت تلخی که...Nشکست-

-دارد درون گیج خودش.../راه می رود

دارد درون گیج خودش...آه می رود-

-تا یک جهان تازه بسازد برای تو

تا از خودش جنازه بسازد برای تو

تا از خودش جنازه...تنم جیغ میشود

رگ پشت رگ درون سرم تیغ میشود

آقا جهان تازه...عزیزم مبارک است

تقدیم با...جنازه ...عزیزم مبارک است



وقتی که جنس رابطه بیمار می شود

مریم حقیقتی است که انکار می شود

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط ناصر آسیابانی  |