تبليغاتX
disturbed mind of gnostic
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج

به نام شاهد مشهود

 

«وَِلاتقولوا لِمن یقتَلوا فی سبیلِ للهِ اَمواتاً بل احیاءٌ و لکن لاتَشعرون»

و آن کسی را که در راه خدا کشته شده مرده نپندارید،بلکه او زنده ی ابدی است و لیکن همه ی شما این حقیقت را در نخواهید یافت(سوره ی مبارکه ی بقره/ آیه ی 154)

 

************

سلام و درود بی پایان خدمت همه ی دوستان عزیز و اندیشمندم که نظرات گهربار و ارزشمندشان همواره برایم راهنمایی بوده در طی این مسیر سخت و طولانی. نوشته ی زیر اجابت راهنمایی پر بار دوست متعهد و اندیشمندم جناب آقای احسان مهدیان در پرداختن به ادبیات دفاع مقدس و پاسخی است به صحبت های برخی به ظاهر ادیب که در پوشش هنر و ادبیات به تخطئه ی مدافعان غیرتنمند مرز های اعتقادی و سیاسی این مملکت و دستاورد های بی نظیرشان پرداخته اند. باشد که خداوند قادر و متعال همه ی ما را در صراط مستقیم خویش قرار دهد.

 

شهید و شهادت در ادب کهن پارسی

 

شهادت زیباترین وجه زندگی معدودی از افراد بشر است که جان خود را در طبق اخلاص می دهند و به فرموده ی قرآن «خود» را با «خدا» معامله می کنند. این زیبایی قطعاً با هنر که اساس آن هم بر زیبایی استوار است، نسبت دارد.

در ابتدا،پیش از آنکه به مفهوم شهادت در ادبیات کهن بپردازیم، معنای شهید و شهادت را در فرهنگ دینی و جهان بینی اسلامی می شکافیم تا برسیم به ادبیات کهن و این که پیشینیان چه رویکردی به این مفهوم داشته اند.

به نظر می رسد که شهادت یک نوع مرگ اندیشی و مرگ آگاهی است و بدون مرگ اندیشی و مرگ آگاهی اساساً نمی شود که مرگی را شهادت خواند و مرگی را غیر شهادت. کلمه ی شهید در قرآن به کار نرفته است.قرآن شهید را به مفهومی که ما به کار می بریم، به کار نبرده است. شهید در قرآن به معنی الگو،نمونه و اسوه به کار رفته است.«وَلَکم فی رسول الله اسوةٌ حسنه» و هم او را بر شما قرار داد؛«علیکم شهیداً».ما به کلمه ی اصلی توحید می گوییم شهادت:لا اله الی الله.عالم در جهان بینی قرآنی،عالم غیب است و عالم شهادت.در واقع از دید ما که این سوی عالم قرار داریم، عالم بعد از اینجا عالم غیب حساب می شود،اما برای کسی که به حقیقت رسیده است،عالم برتر و عالم دیگر،عالم شهادت است و عالم ما عالم غیب. چون ما نسبت به حقیقت غایبیم و شهید در حقیقت کسی است که به شهود می رسد.پس،انسانی را ما شهید می نامیم که به  شهود رسیده  باشد. از سویی دیگر کسی که حرکت می کند به سوی الله ، در هر کجای این حرکت مرگ او را دریابد چون سائر و سالک الی الله است این مرگ ،شهادت محسوب می شود،ولو در بستر باشد.

در روایات داریم که : «من مات علی حب آل محمد ماتً شهیداً.» هرکس بر دوستی خاندان وحی بمیرد،شهید مرده است.آیه ای را حضرت امام خمینی فراوان می خواندند و برای همین مطلب به آن استناد می کردند:«و من یخرج من بیتهِ مهاجراً الی الله.» در واقع کسی که از بیت ظاهری خارج می شود،در باطن از بیت نفس خارج شده است. کسی که از بیت نفس خارج نشده است، مسافر و سالک الی الله نیست و مرگ او شهادت نخواهد بود. او فقط کشته خواهد شد.پس در اینجا مسئله ی نیت مطرح می شود. یعنی انسانی که مرگ را بر می گزیند نه به خاطر مرگ، به خاطر زندگی در جهت حق؛به نظر می رسد عناصری وجود دارد که مرگ شهادت را از یک مرگ عادی ممتاز و متمایز می سازد. در جهان بینی ما و تقریباً در اکثر جهان بینی های الهی کسی که نیت و حرکتش الی الله است و از بیت نفس خارج شده و جنبه های نفسانی در عملش وجود ندارد و می خواهد از غیب جهان به شهادت جهان و به شهود و لقای حق برسد، شهید حساب می شود.همان طور که شعار اساسی توحید ،یک سلب و یک ایجاب است،یک نفی و یک اثبات است، شهید هم همین گونه است. او چیزی را نفی و چیزی را اثبات می کند. نه اینکه مرگ فی النفسه هدف باشد. بلکه آن هدف چنان متعالی است او مرگ و زندگی را برای آن هدف متعالی می خواهد. هم چنان که از ابراهیم خلیل الله در قرآن نقل شده است: «انَ الصلوتی و نسکی و محیایی و مماتی لله». هم مرگ من و هم زندگی من برای خداست.

در واقع شهادت مرگ زیبا و زیباترین مرگ است. به این معنا که در روزگاری که هیچ راه دیگری ممکن نیست تا شما حقیقت متعالی را متحقق کنید، یا در جهت آن بکوشید، مرگ سرخ را به عنوان آخرین حربه به کار می برید. در اینجا لازم است بگویم: بین خودکشی و مرگ سرخ فرق اساسی وجود دارد. خودکشی در جایی روی می دهد که انسان به زبونی می رسد و مرگ سرخ، در جایی روی می دهد که انسان به اعتلا می اندیشد.

در فرهنگ قرآنی، شهادت نقطه ی مقابل غیب قرار می گیرد و از همان آغاز ،قرآن ما را دعوت می کند که ایمان به شهادت و غیب بیاوریم و این از بنیاد های اساسی فرهنگ دینی ما است. باید به آن سوی این واقعیتی که ما می بینیم و اسمش جهان است،باورمند شویم که هم به وجود انسان گسترش می دهد و هم تکیه گاه های مطمئن برای انسان درست می کند. چون اگر ما فکر کنیم که همه چیز همین جا خاتمه می یابد، یعنی فرجام و انجام تمام تکاپو های انسان چیزی به نام مرگ است، اصلاًدلیلی برای تکاپو پیدا نخواهیم کرد.

اساساً اگر عالم،عالم ظاهر باشد،شهادت بی معناست. شهادت در جایی معنا پیدا می کند که عالم در نسبت با یک حقیقت برتر باشد وگرنه اگر عالم همین عالم باشد،دیگر ارزش های متعالی در آن وجود نخواهد داشت.فقط ماده است و ظواهر مادی. پس دیگر شهادت به معنایی که در فرهنگ اسلامی می گوید، بی معنا می شود.

عالم محسوس و ملموس می شود عالم شهادت. و آن چه که آن سوی این واقعیت و حقیقت جهان است، می شود عالم غیب که با عنوان های مختلفی چون ملکوت،جبروت،لاهوت که مراتب وجودی آن سوی عالم مادّه هستند از آن ها یاد می کنیم.برای کسی که به مرحله ی کمال می رسد(آن کمال انسانی که پیوستن به حق و رویت حق و اتصال به حق است) آن چه که پشت این سوی جهان است، به این طرف می آید و آن چه در این طرف قرار دارد،به آن سو خواهد رفت. یعنی چشم بر شهادت و عالم محسوس می پوشد و به عالم غیب چشم باز می کند و این جا را پلی برای آن جا می گیرد.

حضرت ابا عبد الله الحسین (ع) روز عاشورا وقتی اضطراب در چهره ی بعضی یاران دید، بر روی صخره ای ایستاد،تمام یاران را جمع کرد و این گونه سخن گفت ( این سخن صبح عاشورای حضرت است):بزرگواران شکیبا باشید. مرگ جز پل چیز دیگری نیست که  شما را عبور می دهد از این رنج ها،درد ها و تنگ ها به یک گستره ی فراخ بی کنار و بی مرزی که آن جا نعمت های دائمی الهی است که فراتر از همه ی این نعمت ها رویت خود حق است. رویت حق چیست که شهید به آن می رسد؟حضرت امام خمینی(ره) هم چند بار به این جمله ی پیامبر اشاره داشتند که شهید نظر می کند به وجه الله ،نوعی جابه جایی اتفاق می افتد. شهید همه ی دنیای مادی را نادیده می گیرد و این نیازمند معرفت است. یعنی تکیه گاه اصلی شهادت معرفت است. معرفت اینکه بفهمید این طرف خبری نیست و تو باید از اندک به نفع بی نهایت صرف نظر کنی، به هر حال هر مقدار که باشی ،بالاخره یک مرگ ناگزیر به سراغت خواهد آمد.اما اگر به این ناگزیر پی برده باشی دست به معامله خواهی زد. با همان کسی که خود تو را به معامله فراخوانده است. تو چیزی به او نمی دهی.آن چه می دهی مال خود اوست،اما او باب «اشتری» را باز کرده به روی شما.خود فرموده است:«ان الله اشتری من المومنین.» خدا قصد دارد که بخرد،شما بیایید بفروشید. چه بفروشیم؟کالای جان بفروشید که البته در ظاهر بیرونی اش می شود،جسم. خدا می فرماید:«چیزی به من نمی دهید.از این دادن چیزی به من افزوده نمی شود.»

خدا نیازی به ما ندارد؛«هو الغنی الحمید.» پس من خریدارم و تو فروشنده؛بها،بهشت و فراتر از بهشت دیدار من،« و ادخلی جنتی»،نفرموده است« و ادخلوا الجنه»، فرموه است؛بهشت من. حضرت امام خمینی تعبیر بسیار لطیفی دارند که این بهشت معلوم است که از جنس بهشت های معمولی نیست و به قول عین القضات؛«ان الله تعالی جنتهُ، لیس فیها حور و لاقصور»،خدا بهشتی دارد که در آن نشانی از حور و قصور (قصر ها) نیست. نه اینکه این ها نیست،خیلی فراتر از این هاست؛

نام احمد ، نام جمله انبیاست،

                                      چون که صد آمد،نود هم پیش ماست

کسانی در روز قیامت وقتی به سوی بهشت می روند،حوران بهشتی به استقبالشان می آیند اما به آن ها نگاه نمی کنند. در بهشت می روند،نگاه نمی کنند به آن ها .حوران سر به شکوه بر می دارند و خداوند به آن ها می فرماید: «اینان آن چنان شیفته ی من هستند که چشم به شما ندارند. مرا دارند ،همه چیز را دارند.» پس شهید این معرفت را پیدا می کند که باید با«او» معامله کرد.با دیگران باختن است،با حق یافتن.

اینجا فرصت گم کردن و فقدان است،آن جا فرصت وجدان است.قرآن می فرماید:«و وجدوا ما عملوا حاضرا». روز قیامت،روز وجدان است،این جا روز فقدان،من و شما لحظه به لحظه در حال از دست رفتنیم.در حال تهی شدن،ذوب شدن و گم شدنیم،هر چند در عالم چیزی گم نمی شود،اما آن چا که اینجا به ما داده اند،آرام آرام در آستانه ی گم شدن است،پس شهید این درد را دارد که به او بدهیم تا چیزی گم نشود. او تنها کسی است که می شود با او خوب معامله کرد. که اگر از تو ستاند،گاه می گوید:دو برابر ،گاهی وقت ها ده برابر ،گاهی هفتصدبرابر و گاهی وقت ها می گوید:«بغیرُ حساب» یعنی بی اندازه به شما می دهم. و اتفاقاً آن بغیر حسابش در این حوزه است؛ وقتی که تو همه چیزت را می دهی. گاهی انسان پولش را یا عضوی از بدنش را به خدا می دهد،و گاهی همه ی جانش را می دهد که با دادن آن، همه چیزش را داده است،چون اگر آن ها را از دست می دادی،بودی که دوباره آن ها را بدست بیاوری،اما وقتی خود را می دهی،این جا دیگر چیزی برای بدست آوردن،ظاهراً(تاکید می کنم روی ظاهراً)نیست.هر چند هست،زیرا کسی که شهید می شود،عقبه دارد.

بزرگترین پژواک را در عالم،شهیدان دارند. چون همیشه هستند و همیشه تاثیر می گذارند،خداوند در قرآن می فرماید:«شما نمی فهمید.»خیلی جالب است خداوند وقتی از شهید در قرآن سخن می گوید یک بار می فرماید:« و لکن لاتشعرون»؛ شما نمی فهمید. و یک بار می فرماید:«ولاتقولوا ...». نگویید که این ها مرده اند. ممکن است ما بر زبان نیاوریم،اما اولی را نمی توانیم،می فرماید:«ولا تحسبنَ...»،گمان نکنید. نمی توانیم که ما گمان نکنیم. بطور طبیعی ممکن است که در گفتارهای بیرونی خودمان بگوییم،شهیدان زنده اند،اما وقتی به ذهنیت خودمان بر می گردیم،به دنیای ذهنی خودمان و معاملات و تعارف های عادی خودمان در زندگی بر می گردیم،می گوییم:فلانی نیست.قرآن می گوید:نگویید،باورش هم نکنید،تصورش را هم حتی نکنید.

پس بحث شهادت در فرهنگ قرآنی ،بحث اینجاست،غیب،پناهن عالم است و شهید کسی است که بر شهادت خط می کشد و به غیب می پردازد.

آن جا را می فهمد و به همین دلیل تمام آنجا برایش عالم شهادت می شود،تمام پنهان ها را خداوند برای او آشکار می کند. کی ؟ پیش از آن که برود.

این را هم باز ما نمی توانیم بفهمیم. یعنی هر شهیدی پیش از رفتن از اینجا به دلیل آن معرفت و محبتی که دارد که دوبال پرواز انسان است،خداوند تمام پرده را پس می زند و همه ی آن چه را که باید شناخت، به او نشان می دهد. در سوره ی محمد(ص) می فرماید:«و الذینَ قتلوا فی سبیل الله فلن یضل اعمالهم».آنانکه در راه من کشته می شوند... قتلوا، در این جا همان مفهوم شهادت است که ما به کار می بریم. چون اصلاً در قرآن واژه ی شهادت به معنای شهید در کاربرد امروزی وجود ندارد. اما در حوزه ی روایات،چنین تعبیری را فراوان داریم. این جا صحبت از قتل و موت است. ام چه قتل و موتی؟ با آن قیودی که پشت سر آن می آید،خداوند آن را تبیین می کند...

 

ادامه در پست آینده...

 

یا مولا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط ناصر آسیابانی  |