|
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج
|
به نام شاهد مشهود
سلام علیکم و رحمته الله و برکاتم
نکته: وبلاگ کارگاه آزاد با ادامه ی مقاله ی جنبش حروفیه به روز است. کلیک کنید
نکته ی دوم: وبلاگ دردو دل های سیاسی من را در اینجا بخوانید. کلیک کنید.
بر خود واجب می بینم که ابتدا در گذشت شاعر متعهد ، انقلابی و پایبند به ارزش های اسلامی،دکتر قیصر امین پور را به جامعه ی علم و ادب به ویژه شاعران و فرهیختگان ادبی کشورمان تسلیت عرض کنم و امید وارم که راهی که این بزرگوار و هم چنین کسانی مثل مرحوم دکتر سید حسن حسینی و ... در پیش گرفته بودند همواره تداوم داشته باشد.
از شما خوانندگان عزیز هم نهایت سپاس را دارم که نوشته های من را خوانده و نظرات گهربار خود را عرضه می دارید. در این پست قسمت دوم مقاله ی "شهید و شهادت در ادب کهن پارسی" را خواهید خواند.
و اما ادامه ی مقاله...
در آیه ای که در بالا ذکر شد خداوند می فرماید:«تصور نکنید که تمام شده است.» به آبی می ماند که در ریگزاری فرو رفته است. نگاه آغازین شما این است که آب تمام شد؛اما آن سوتر باید درختان تناور و گیاهان سبزی را ببینید که محصول این آبی هستند که در ریگزار فرو رفته است.آن سو تر همه ی طراوت و سرسبزی، رهاورد این آب است.«سَیهدیهم و یَصلِحُ بالَهم» به همین زودی آن ها را به آن چیزی که باید برسانیم، می رسانیم. خدا خود تعهد کرده است که روبه راه کند،راهی را که شهید باز کرده است. نکته ی جالب همین جاست: وَ یَدخُلَهُم الجَنته عرّفها لَهم.وارد بهشتی می کنم که پیش تر به آن ها شناسانده ام.شب عاشورا حضرت ابا عبد الله حسین(ع) یارانش را جمع کرد و دو انگشت خود را بلند کرد و گفت: از این جا بنگرید و آن ها نگاه کردند و بهشت را دیدند. ما نمی دانیم و نمی توانیم بفهمیم که چه دیدند. ما این جا نشسته ایم و می خواهیم پی ببریم به آن چه که آن ها دیدند و بودند. سیدالشهدا آن منظره را به آن ها نشان داد و این جا بود که طرب در کربلا شروع شد؛ و کسی چون بُریر ابن خضیر حمدانی مشغول طربناکی شد و سمای کربلا از آن لحظه شروع شد. دیدند که بُریر شوخی می کند و شاداب است.(او غلام کسی است به نام عبدالرحمان). عبد الرحمان می پرسد:بُریر چه کار می کنی؟ و بُریر پاسخ می دهد که مگر نمی بینی میان ما و دوست شمشیری فاصله است. انسان می رسد به لحظه ای که آن طرف را می بیند و بی تابی اش شروع می شود و چشمش را به این طرف می بندد.
اما برویم در حوزه ی روایات معصومین،از نگاه امروز ما هر کس به میدان می رود شهید است. هر کس به دست دشمن کشته می شود شهید است و گویی این را فقط در حوزه ی اعتقاد می بیند. این دقیق و درست است و والاترین مرتبه ی شهادت است. اما شهادت مراتب پایین تری هم دارد،در روایات داریم که:«مَن قَتَلَ دونِ مالهُ فهُوَ شَهید». هر کس در دفاع از مالش کشته شود،شهید است. یا در دفاع از اهل و عیال و یا در دفاع از دینش کشته بشود،شهید است. ما عادت کرده ایم که همیشه شهادت را مرگ سرخ ببینیم.در روایات بر می خوریم به این که :«مِدادُ العُلما اَفضَل مِن دماءالشهدا». این نکته را خواستم بگویم که وسعت شهادت در فرهنگ دینی ما بسیار بیش از آن است که ما به آن مألوف هستیم.
حال به سراغ متون کهن ادبیات فارسی می رویم. عمده ی متون ادبی کهن ما را عارفان به رشته ی تحریر در آوردند و شعر و نثر ماندگار ما با عرفان درآمیخته است. حال ببینیم که رویکرد ادیبان و عرفا به شهادت چگونه بوده است؟
شهادت صرفاً معامله کردن قطعی نیست.بلکه برگزیدن و برگزیده شدن است. در ادبیات عرفانی ما ،حماسه و عرفان در مقوله ی شهادت آشتی پیدا کرده اند. در اینجا ما از یک قسمت با حماسه مواجهیم و از طرف دیگر با عرفان. مقالات شمس تبریزی با این جملات آغاز می شود:من به او می گویم، به خدا چه می خواهی هدیه کنی؟ می گوید: جانم را .می گویم:خدا این جان را به تو داده. از خدا جان گرفته ای و زیره به کرمان می بری؟!این که هنری نیست. گفت: پس چه بدهم. گفتم:بزرگان چیزی را می خواهند که ندارند.گفت:خدا چه چیزی را ندارد؟ گفتم:عجز،خداوند عجز ندارد لذا وقتی عجز می بری،خوشش می آید.
شهید رجوع می کند به فطرت خودش و به «اَنتُمُ الفُقَرا» پی می برد. بیدل دهلوی،شاعر عارف می گوید:
گر به خون مشتاقان،تیغ او کشد گردن تا قیامت از سر ها جای مو دمد گردن
اگر او شمشیر بکشد،یک سر که چیزی نیست، هر موی ما یک سر خواهد بود، برای اینکه فدا کنیم. حافظ می فرماید:
پیش شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
اینجا بحث این نیست که شهید بخواهد فقط معامله کند. من این را می دهم تا چیزی را بگیرم. او چیزی نمی خواهد . به فرموده ی مولا علی (ع): کسانی هستند که خدا را شایسته ی عبودیت و عبادت می یابند و چنین می کنند. شهید در حقیقت مصداق همان کسانی است که امیر المومنین می فرماید. به همان میزانی که شهید به فنا رسیده باشد، بقای او هم قوی تر است.
در ادبیات فارسی در متون کهنی چون :الفتوح،تجارب السلف،روح الارواح، یا در اشعار شاعران،کلمات معصومین پیرامون شهادت بسیار نقل شده است و ضمناً این گونه کتاب ها مفصل به شهادت حضرت سید الشهدا پرداخته اند. الفتوح و تاریخ بلعمی مفصل به این واقعه پرداخته اند. به واقعه ی شهادت کسانی چون منصور حلاج هم در متون کهن بسیار پرداخته شده است و شهادت او حالت اسطوره ای پیدا می کند و یک نوع شهادت عارفانه تجلی پیدا می کند. از این قبیل روایات در متون کهن فراوان است. در مثنوی مولانا ،ماجرای حمزه سیدالشهدا روایت شده است. حمزه در جوانی وقتی به جنگ می رفت،بسیار سلاح و زره و خود و سپر با خود می برد. اما آرام آرام پس از اینکه اسلام آورد دیدند که او از این بارها کم می کند و در اواخر فقط یک لباسی بر تن می کرد و شمشیری بر می داشت و حتی سپر هم با خود حمل نمی کرد. مولوی می گوید از او پرسیدند چرا این گونه به میدان در می آیی؟،خوب بود حالا که پیر شده ای برگ و بار رزم را دو برابر کنی. حمزه در پاسخ می گوید: آن موقع فکر می کردم که واقعاً زندگی این جهان اهمیتی دارد. اما در پرتو معرفتی که اسلام به قلب من تابانیده است، می فهمم که اینجا در مقابل آن عالمی که ما قصد داریم به آن سفر کنیم،هیچ است؛ آزمودم مرگ من در زندگی است و مولوی این بیت را نقل می کند:
اقتلونی اقتلونی یا شقات انَّ فی قتلی حیاتٌ فی الحیات
مرا بکشید،مرا بکشید، زیرا که من می دانم مرگ من در حیات من است. این بیت در وصف حلاج هم هست و حلاج در شعر عرفای بزرگ ما مفهوم ایده آل مردن و مردن ایده آل است:
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید از شافعی مپرسید امثال این مسائل
انگار دو برداشت از دین وجود دارد، یک برداشت صوری و ظاهری و یک برداشت عمیق و ژرف و باطنی. که در واقع شهادت گونه ی آشتی دادن حماسه و عرفان است. نه حماسه ی صرف است و نه عرفان محض. بلکه این دو در شهادت به هم می رسند. در داستانی ،شیخ شهید شهاب الدین سهروردی می فرماید: یک آفتاب پرست اسیر جغدان شد. در این جا آفتاب سمبل حقیقت است و جغد سمبل شب پرستان. مولوی می گوید:
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم نه شب ام ، نه شب پرستم، که حدیث خواب گویم
سهروردی می گوید: وقتی آن آفتاب پرست اسیر جغدان شد، آن ها گفتند که او حرف های عجیب می گوید. گفتند:چه می گوید؟ جغدان گفتند: می گوید من دیده به
دیده ی آفتاب دوختم.چنین یاوه سخنان کفر آلودی بر زبان می راند. محکمه تشکیل شد و آفتاب پرست را محاکمه کردند و به اشد مجازات محکوم شد. مجازاتش چه بود؟ گفتند: آفتاب پرست را بگذارید جلوی خورشید . آن ها چون دشمن آفتاب بودند،گمان کردند در مقابل آفتاب گذاشتن مصیبت است. آفتاب پرست را وقتی مقابل خورشید گذاشتند،گفت: من از خدا همین را می خواستم. سهروردی در اینجا این آیه را نقل می کند؛ ولا تقولوا لمن یقتلُ فی سبیل الله امواتاً بل احیاءعندربهم یرزقون. چرا سهروردی این آیه ی شهادت را در انتها نقل می کند؟ چون این داستان رمزی و تمثیلی در حقیقت اشاره به شهادت دارد. از این دست داستان های رمزی در ادبیات فارسی فراوان داریم. دیوان بیدل دهلوی با این بیت آغاز می شود:
به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی گر اینجا خم شوی بکشند آنجا
وقتی می خواستند گوسفندی را بکشند، آن را به پهلوی عجز خواباندند. این هم تمثیلی است از شهادت به این معنا که اگر کسی مرگ خود را برگزیند، در واقع آنچه که حق می خواند متحقق می شود.
اگر در ساحت های مختلف ادب فارسی که پیوسته است با فرهنگ فارسی و آبشخور اصلی اش فرهنگ دینی است، مفهوم شهادت را پی بگیریم و جست و جو کنیم ، عمدتاً این موضوع را در گستره ی عرفان ما تحلیل شده تر می بینیم. البته نگاه عارفان به شهادت با آن چه که در فرهنگ شیعی مطرح است، تفاوت هایی با هم دارند که آن را هم حتماً باید ببینیم. عارفان وقتی سخن از مرگ می گویند از چند نوع مرگ سخن به میان می آورند. یکی از عرفای بزرگ دوره ی اول که بیشتر گرایش به زهد داشت، به نام حاتم اصعم، در کتاب ارزشمند روضته الریاحین چهار نوع مرگ را از قول درویش علی بوزجانی طرح می کند: یک نوع مرگ ، مرگ سفید است. این مرگ گرسنگی است. گرسنگی مرتبه ای است از مراتب بازدارندگی نفس انسانی. بخش فروع دین و اسف السافلین وجود انسان زمینه های ذلّت آدمی را به وجود می آورد و به خاطر همین، گرسنگی از مراتب بازدارندگی است. مرگ دوم ، مرگ سیاه است به معنی صبر بر ایذاء ناس و حتی ملامت و روی برگرداندن ناس. در حوزه ی فرهنگ دینی بزرگترین آفتی که همیشه به عمل می افتد، ریاست. به این معنا که انسان چشم ستودن چشم ها را داشته باشد. دل به آفرین های دیگران سپرده باشد.مرگ سوم، مرگ سرخ است که در فرهنگ امروز ما هم مطرح است؛ آن را معادل مخالفت با نفس مطرح می کند تا بتوانی از خویش بیرون بزنی. و حتی اگر تو در عرصه ی جهاد هم شرکت کنی و پیروزمند عرصه ی جهاد باشی اما فائز میدان برخورد با خویش نباشی تو پیروز نیستی. پیغمبر(ص) نیز فرمود و مولوی به زیبایی آن را آورده؛ ظاهراً بعد از جنگی پیامبر همه را در مسجد جمع کرد و فرمود: شما از جهاد اصغر بازگشتید؛ و بقی علیکم الجهاد الاکبر . جهاد اکبر هنوز باقی مانده است. مولوی می گوید:
ای شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمی زان بتر در اندرون
کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخره ی خرگوش نیست
قد رجعنا من جهاد اصغریم با نبی اندر جهاد اکبریم
سهل دان شیری که صف ها بشکند شیر آن باشد که خود را بشکند
خود را شکستن و بر ویرانه های خود یک انسان نو بنا کردن کار بسیار دشواری است. کسی می تواند شهید باشد، که از مجرای چنین گذر گاهی گذر کرده باشد. مرگ سبز هم به معنای پاره به هم دوختن است. یعنی زندگی صوفیانه و ساده ای داشتن.
مرگ سرخ در ادبیات عارفانه ی فارسی همیشه یک مصداق داشته است و آن حلاج بوده است. در ماجرای قتل حلاج پس از اینکه دستان او را بر سر دار بریدند ، او خون دست ها را بر چهره مالید ، گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت: گلگونه ی مردان خون است، خواستم زرد روی نباشم، تا تصور نکنند ترسی در اینجا بر من غالب شده است. عطار این ماجرا را به این زیبایی سروده است:
گفت:چون گلگونه ی مرد است خون روی خود گلگونه تر کردم کنون
تا نباشم زرد در چشم کسی سرخ رویی بایدم اینجا بسی
هر که را من زرد آیم در نظر ظن برد اینجا بترسیدم مگر
در این جا یک نکته ی مهمی را باید طرح کنم. از نظرگاه روانی دوآفت جدی بشر را تهدید می کند: یکی حزن است ، یکی خوف. حزن ، همیشه اندوه از دست رفته هاست و خوف نگرانی از دست رفتن آینده است. اگر کسی به این جا برسد که هیچ باختنی وجود ندارد، همه اندوختن است. همه ی این سوختن ها برای ساختن است. همه ، یافتن و شهود و وصل است، چه نگرانی ایی دارد. اگر ما مشکل گذشته و آینده ی خودمان را حل کنیم و این دو عنصر را بشکنیم،همه چیز برایمان حل می شود و اتفاقاً خداوند در توصیف شهید می فرماید: و لاخوفٌ علیهم و لاهم یحزنون. نه خوف دارند، نه حزن.
در کتاب معاد شناسی مرحوم علامه ی حسینی تهرانی روایت بسیار زیبایی دیدم . نقل از امام صادق(ع) است،می فرماید: اگر آخرین لحظه کنار یک شهید باشید ، می بینید که پلک بالا می اندازد. پلک ها به طرف بالا حرکت می کند. می دانید که چه اتفاقی می افتد در آن لحظه؟ و این پلک بالا انداختن پاسخ به چه چیزی است؟، می فرماید: در آخرین لحظه خداوند 500 فرشته را به دیدار شهید می فرستد. این ها با دسته گل هایی از بهشت می آیند. این دسته گل ها «منسّیه » اند. شهید همین که این دسته گل ها را می بوید، همه چیز را فراموش می کند. همه ی گذشته را. دغدغه های پیشین از وجود او شسته می شود. 500 فرشته ی دیگر از راه می رسند با دسته گل . این دسته گل ها «مسخیه»اند. سخا و لطف الهی . با بوییدن این دسته گل ها تمام نگرانی و دغدغه از آینده از میان برداشته می شود و چشم شهید باز می شود به ملکوت . سوال می کنند: چه می بینی؟ می گوید که حقایقی را می بینم که فقط عارفان می بینند. آدم(ع) در آموزش اسماء الهی دید. وقتی این ها را می بیند ، حرکتش می دهند و به سمت بالا می برند او را . از او می پرسند: آیا می خوهی بر گردی و او با اشاره ی پلک می گوید: به چیزی می رسد که جانش را در مقابل آن می دهد. قرآن می گوید: اشترا(معامله). واژه های قرآنی را نباید اینجایی معنا کنیم. آن طرف حق است و داد و ستد و داد و ستد آنجا از سنخ داد و ستد های اینجایی نیست. خود را به خدا می دهد. ببینید ما هر چه از خدا خواسته ایم، کم خواسته ایم. اما اگر خود او را بخواهیم؛ همه چیز را خواسته ایم: خدایا آنانکه تو را دارند، چه ندارند و آنان که تو را ندارند،چه دارند. عطار در ادامه ی شرح ماجرای قتل حلاج از زبان او می گوید:
چون مرا از ترس یک سر موی نیست جز چنین گل گونه اینجا روی نیست
جز این گلگونی چاره ای ندارم :
مرد خونی چون نهد سر سوی دار شیر مردی چون زمان آید به کار
آن شیرمردی عالم در این لحظات به کار خواهد آمد: جگر شیر نداری سفر عشق مرو.
لازمه ی شهادت شجاعت است. جرئت از خویش گذشتن ،بزرگترین جرئتی است که انسان توان دست یافتن به آن را دارد. در متون صوفیه به این حدیث قدسی بسیار استناد جسته اند: من طلبنی وجدنی، و من وجدنی احبّنی، و من احبّنی عشقنی و من عشقنی ،عشقتهُ و من عشقتهُ قتلتهُ و من قتلتهُ فالیّ دیته و انا دیته .
در این حدیث بحث عشق پیش می آید و خون بها که خود خداست.این حدیث در متون عرفا بسیار تاثیر گذاشته است. برای عارف یک حزن بیشتر وجود ندارد. این حزن ، حزن دنیا نیست، ولی حزن دور ماندن اوست. حزن فراق است. شهادت غلبه ی بر این حزن است . کسی که می گوید: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ، به یک معنا شهادت تجسم و تبلور همین مصراع است. تو حجاب این پیوستگی هستی. تو از میانه برو.
شهادت یا مرگ در راه آرمان،در ادبیات اسطوره ای ما نیز مطرح شده است. به ویژه اینکه ادب کهن ما چراغ پر فروغی دارد به نام شاهنامه که در حقیقت خلاصه ی تاریخ اسطوره ای جهان و ایران است. داستان آغازین شاهنامه داستان کیومرث است. کیومرث سمبل نیروهای اهورایی(الهی تاریخ) است و از آن سو اهریمن در جهان می دمد و نیرو هایش را در جهان وارد می کند و کشاکش نیرو های خیر و شر آغاز می شود، که باعث می شود پسر کیومرث، سیامک به شهادت برسد. همین کشته شدن باعث می شود که خونخواهی او آغاز بشود و هوشنگ که نوه ی کیومرث است و می آید و در نبرد با اهریمن پیروز می شود.
واژه ی کیومرث یعنی ضد مرگ،مرث یعنی مرگ . در حقیقت انسان گویی به این عالم آمده است که نمیرد. ما برای مرگ زاده نشده ایم. ما برای حیات زاده شده ایم و عواملی وجود دارد که گاهی اوقات ما را به انتخابی می کشاند که این مرگ را در اینجا بپذیریم تا آن حیات برتر را بیابیم. در اسطوره می بینیم که شهادت با آغاز تاریخ پیوند خورده است. گویی تاریخ اسطوره ای با شهادت به بسط و گسترش کمالی خودش می رسد. کیومرث را برخی معادل آدم گرفته اند و اولین قتیل هم هابیل است که فرزند کیومرث هم در روایت اسطوره ای به قتل می رسد. در اسطوره شهادت مرگ نیست . شهادت پیشرفت زندگی است. با شهادت، در حقیقت پیروزی بر نیرو های اهریمنی رخ می دهد. در مصنفات فارسی شیخ علاءالدوله ی سمنانی ، گفت و گوی بسیار زیبایی هست. او در جایی با یکی از سلاطین مغول بحث می کند. سلطان مغول به علاءالدوله می گوید: دین شما اصلاً چرا جواز جنگ داده است. دین ما خوب است یکسر بر صلح تنیده است. علاءالدوله می گوید: من سکوت کردم تا در فرصتی پاسخش را بگویم. گفت : به باغ برویم. رفتیم. قدم که می زدیم، باغبان هم در حال بریدن شاخه هایی بود. گفتم: مگر نه اینکه در دین شما گفته اند که شاخه های درختان را نبرید. گفت: احمق، اگر این شاخه ها بریده نشوند، اصل درخت از بین می رود. من اجازه خواستم و گفتم: سلطان، پیامبر (ص) ما نیز بشریت را به درختی فرض کرده است که باید شاخه های زائد آن به دور ریخته شود، وگرنه اصل درخت در معرض تهدید خواهد بود.
این هم یک منظر زیبایی است که یک عارف، بحث می کند که این مرگ سرخ در زمینه ی خاص خودش معنی دارد، نه هر خونریزی را ما نام شهادت می دهیم. آن خونریزی که در واقع درخت بشریت را از آفات بزداید، شهادت می نامیم. بازگردیم به اسطوره. آیا واقعاً در شاهنامه مرگ اندیشی مطرح نیست؟ مثلاً داستان سیامک، با ابعاد تراژیک و زیبا شناختی اش. به نظر می رسد که در شاهنامه ما ردپای آرمان های دینی و عرفانی را می بینیم. شاهنامه یک روایت اساطیری از عرفان اسلامی است. همچنان که بدیع الزمان فروزانفر می گوید که جای جای شاهنامه تاثیر احادیث و قرآن را آشکارا مشاهده می کنیم و اسلوب شاهنامه اسلوب قرآنی است. شاعران و عارفان ما بسیار درباره ی خون دادن برای خدا سخن گفته اند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آ تا در آغوشش بگیریم تنگ تنگ
من ز او عمری ستانم جاودان او ز من دلقی بگیرد رنگ رنگ
وقتی امام(قدس سرّه) می فرماید: شهید در قهقه ی مستانه اش... یاد خواجه عبد الله انصاری می افتیم که گفت: الهی ،اگر یک بار بگویی بنده ی من،از عرش بگذرد خنده ی من. این خنده ی عارف است. اوست که از کمان امکان رها شده است. همه ی شاعران بزرگ ما این مضمون را بگونه ای گفته اند؛ حافظ، مولوی،سعدی، عطار ، سنایی و ...
اگر بخواهیم تحلیل درستی از مقوله ی شهادت در ادب فارسی به دست دهیم، سوای وجه عارفانه،وجه اجتماعی هم کاملاً مد نظر بوده است. وجه سیاسی هم حتی در نظر ادبا بوده است. امام حسین(ع) با یک نه گفتن تمام بسط سیاست اموی را در هم ریخت. و خون بر شمشیر پیروز شد و همین جلوه ی امام حسین(ع) در ادب ما هست.
در متنی مثل تجارب السلف هندو شاه نخجوانی، با این که سنی مذهب است، می گوید : در اسلام هرگز مصیبتی به این بزرگی روی نداده است. در کشف المحجوب سید هجویری هم یک فصلی به امام حسین(ع) اختصاص دارد. می گوید: مصیبت امام حسین(ع) هیچ تالی مشابهی ندارد. در الفتوح از 600 صفحه، 100 صفحه پیرامون امام حسین(ع) سخن گفته شده است و این تاثیر حرکت مبتنی بر شهادت سید الشهدا(ع) را در ادب فارسی نشان می دهد.
هجویری در همان آغاز کشف المحجوب می گوید: الحمد الله الذی کشف الدم المحبین به سیف جلاله. خون دوستان خودش را با شمشیر جلال خودش می ریزد. جمال می نماید و جلال . جمال کشش هاست و جلالش کشتن ها . مولانا هم شاید به این مضمون اشاره می کند که:
عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود
یا سعدی که می گوید:
چو عاشق می شوم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
این بیت های حافظ عجیب مرا به یاد کربلا می اندازد:
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کاجا سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
چهره های بزرگی سر راه ابا عبد الله سبز شدند تا او را از رفتن منصرف کنند و امام این گونه جواب می دهند. وقتی می پرسند : کجا می روی؟ فرمود: ان شاءالله ان یرانی قتیلاً. خداوند اراده کرده است که کشته ام ببینید. دوست کشته ی مرا دوست دارد. می گویند: خوب تو می روی چرا بچه ها را با خود می بری؟ می فرماید: و ان یراهنا سوایا. خدا اراده کرده است این ها را اسیر ببینید. عشق با این همسایه است.
عاشق چو شدی تیر به سر باید خورد زهری که خوردی همچو شکر باید خورد
هرچند تو را در جگر آّبی نبود دریا دریا خون جگر باید خورد
مولوی درباره ی بازماندگان شهدا معنای ظریفی را سروده است. شاعری از واقعه ی عاشورا خبر ندارد و سال ها بعد روز عاشورا ، به شهر حلب رسید. در آن شهر که شیعه نشین بود،همه مشغول عزا داری بودند:
تا به شب نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا به یاد کربلا
یاد آر ظلم ها و امتحان کز یزید و آل دیدی آن یلان
شاعر پرسید که چه کسی مرده است؟ گفتند :
روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی به است
می پرسد: کی مرده است؟ مثلاً می گویند: چهار قرن پیش. می گوید: پس خبرش دیر به اینجا رسیده است. مولوی اینجا می گوید:
دور دور ملک است و گه شاهنشهی گر تو یک ذره از ایشان آگهی
یعنی اگر تو آگاهی که شهدا در تاریخ چه کردند؛دور ملک است و گه شاهنشهی
ور نه ای آگه برو بر خود گری که در انکار حدیث و اشعری
اگر حالی ات نیست که شهدا چه کرده اند، برو بر حال خودت گریه کن:
بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن
تو بر بدبختی خودت گریه کن. شهیدان که نیازی به اشک ریزی تو ندارند. این برداشت مولانا پیامی است به تاریخ. این حماسه و عرفان چنان در تاریخ ما معانی بلندی ایجاد کرد که ما نمونه اش را در بچه هایی که در جبهه ها جنگیدند، دیدیم. یادم هست که در جایی خواندم کسی یک بار به آقای معلم دامغانی گفت: این پیرمرد(اشاره به امام داشت) کلی آدم را به کشتن داده و آقای معلم هم پاسخ گفت: آقا! شما هم دو نفر را به کشتن بده! مگر نه اینکه بالاترین سرمایه ی آدمی جان است. چرا به حرف تو کسی خودش را به کشتن نمی دهد:
آنان که ره عشق گزیدند همه در کوی شهادت آرمیدند همه
در معرکه ی دوکون فتح است از عشق هر چند سپاه او شهیدند همه
علامه اقبال لاهوری نیز می فرماید: به عالمی ندهم مصرع نظیری را
جهان را با این مصرع نظیری نیشابوری شاعر بزرک سبک هندی عوض نمی کنم.نظیری نیشابوری چه گفته:
گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست کسی که کشته نشد از قبیله ی ما نیست
این یک بیت حافظ را هم برای حسن ختام می نویسم که چون تجلی رویت شهیدان و یافتن آنان جزیی از فرهنگ ماست، حافظ بزرگ هم وقتی صبحدمی در چمن قدم می زند می گوید:
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم که شهیدان که اند این همه گلگون کفنان
به هرچه نگاه می کنی گویی جلوه ی شهیدان را می بینی و ما اگر این جلوه را ببینیم، زیستنمان از جنس دیگری خواهد بود.
و السلام
یا مولانا علی