تبليغاتX
disturbed mind of gnostic
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج

به نام خدا

   

 

1)دیوانه وار باز دویدم در جست و جـوی رود

در امتداد این شبِ تیره رد ســــــــحر نبود

2)می خواستم که زنده بمانم پر شور و پر امیـد

اما هوا هوای تنفس همـــرنگ مـــــرگ بود

3)اینک نخست پیک رهایی آن مردِ کوه طـــور

آن کس که در حقارت هستی شعر از سحر سرود

4) رو کرد بر سیاهی شب ها خو کرد با سکوت

آمد عقاب از افق دور سوی زمـــــــــین فرود

5)انبوه کرکسان تماشا از نردبــــــــــان پست

دیدند زاهدان خـــــــــدا را آتش زدند و دود...

6)...بر خاست از زمین و به ناگاه شد آسمان سیاه

از جامه ی سپیــــــــد بهاران نه تار ماند نه پود

7)دیدم ستاره های شب من خاموش می شـوند

من مانده ام میان هـــــــــیاهو در وحشت وجود

8)اینک تهیست دست دلم از باران و نور و عشـق

دستی رسید و ماه مرا از رویـــــــــــای من ربود

9)می خواستم رها شوم از غم با نغمــــه ی بهار

سر بر کنم به اوج سرودن در لحظه ی ســـــجود

10)زخمیست نای تشنه ام اما از بازیِ ســـراب

مرغان باغ بیهوده خوانده اند هنگام گــــــل نبود

 

*******************************

سپیده دم تاریخ را

هاله ای از خون

گرفته است؛

رخشش سرخ شبنمی

بر نازکای ساقه ی ریواسی

به دشتی بکر و بی کران.

*   *   *

جانوری

- سر مست فتح-

دشنه ی سنگی خونینش را

تاب می دهد در فضا

دیوانه وار

و این سوی

آرام

دختری

که نماد عشق است

و وارث «عصیان» و «غفلت».

*    *   *

شب می آید

و زمین پرده می کشد بر این تصویر

و همخوابی ارتجالی ِ عشق و جنایت

در عمق غار قیرگونِ بی آغاز

فردا

انسان زاده می شود

بی که بداند؛

روزی که هابیل مُرد

انسان مُرد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط ناصر آسیابانی  |