تبليغاتX
disturbed mind of gnostic
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج
هو حق

***

 

 

آتش حریف غارت سرما نمی شود

این قوم ساحران که مسیحا نمی شود

 

آن جا که رود رنگ سرابی است تلخ و پوچ

دیگر کویر تشنه ی دریا نمی شود

 

دستی اسیر حسرت باران انتظار

در این کویر شوق تمنا نمی شود

 

منصور وار بر سر داریم و مرگ ما

بعد از هزار سال هویدا نمی شود

 

این جا جنیدِ پیر به فتوای کرکسان

هرگز میان معرکه رسوا نمی شود

 

در کنج انزوای قفس می کشد مرا

این شام مرگبار که فردا نمی شود

 

دیگر بس است؛این همه اندوه و درد و رنج

در دست های کوچک من جا نمی شود

 

وقتی تو هم نمی شنوی ناله ی مرا

دیگر لبم، به گفتن غم وا نمی شود

*****************************************************************
در انحنای شب

برداشت بانگ صبح

آن مرغ منزوی

بر شاخه های خشک

زیر سموم سخت

افسرده و غمین

سر در پرش فرو

چندی است می کند بسر.

آواز های سرد

با جیغ های باد

همداستان و گرم

گه بانگ سرد مرغ

او پیش از آن صفیر

در جمع مرغکان

آواز های گرم

می پرورید

بر بام می پرید

همجفت می گزید

اینک چنین ملول

مدهوش و سر به زیر

سکنی گزیده است

در عمق بیشه ها.

او از پسِ طنین

می کرد خیره گوش

شاید که پس دهد

مرغی نوای صبح

چون مرغ منزوی.

تا انتهای شب

می کرد بانگ صبح

بی تاب و متصل

تندیس بی کسی.

فردا که جلوه کرد

صبح از نهانِ شب

_ آن سان که راست

تقدیر وعده شد

_اما کَسش ندید

بر شاخِ تیره رنگ

پرهای او فرو

رنگی میان سنگ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط ناصر آسیابانی  |